روزمرّگی های بانوی مردادی
.. لعنتی برو بیرون از فکرم پاتو بکش ، تو رفتی و پاکت سیگار جاتو گرفت ..
آقا شنیدین میگن اهدای عضو اهدای زندگی ؟
پی سی من تو این حالته :دی
با لپ تاپ داداش آنم ، وق ندارم جواب بدم کامنتا رو .
تا بعد .
آقا این تهران چی داره که اینقد سرش دعواس ؟ :دی
این میگه تهران مال منه ، اون میگه تهران مال تو نیس :دی
تکلیف ما رو روشن کنین ، تهران مال کیه ؟ :دی
پ.ن : آهنگ جدید امیر : تهران مال تو نیس :ایکس
بذا دوباره شرو کنم به روزمرگی نوشتن :دی
امروز ساعت ۱۰ کلاس داشتم ، ۷ بیدار شدم ،
رفتم تو آشپزخونه ، از یه کیک سه تیکه جدا کردم ، تیکه ی وسطیو ورداشتم و خوردم ،
بعدش اومدم تو اتاق ، برگشتم تو آشپزخونه ، دیدم اون دو تا تیکه دیگه نیس :-o
حالا تو خونه م فقط من بیدارما :-؟ جدا واسه م سوال شده بود ، یادمم نمیومد که خوردمشون یا نه :دی
بیخیال شدم و اومدم لباس پوشیدم ، یکم قبل اینکه راه بیفتم ،
مامان بیدار شد ، گف این کیکا رو زمین چیکار می کنن
من گفتم عه اونجان ؟ خیالم راحت شد ، فک کردم جن داریم تو خونمون :دی
چیزایی که دیروز خریده بودم رو ، امروز پوشیدم ، اینقده خوشمل شده بودم :-"
بعدش دنبال روجا و ایسگاه و دانشگاه و کلاس فارسی :دی
آها ، اینم بگم تو تاکسی یهو دیدیم گوشی روجا زنگ خورد ،
گوشیو درآورد ، میگه مرض داری ؟ میگم چطور ؟ :-o
میگه چرا می زنگی ؟ میگم من ؟ :-o گوشیشو نگا می کنم می بینم شماره منه :-o
گوشیمو درآوردم دیدم واسه خودش زنگیده به روجا :))
بعد کلاس رفتیم سلف دنبال فهیمه و سارا ، تو راه آرسام رو دیدیم ،
سارا بهش میگه زرده درازه موزه
حالا نگو از ته دل عاشق این پسره س ها 
بعد رفتیم اغذیه دانشجو ، به روجا گفتم من و فهیمه سالاد می خوریم ،
سفارش بدین ، ما بریم نمونه سوالا رو بگیریم و بیایم :دی
چادرو گذاشتیم و رفتیم ، فهیمه گف تو این لباس چه با کلاس شدی

گفتم ینی نبودم تا حالا ؟ :دی
اومدم دیدم سارا جای من نشسته :-|
گفتم پاشو :( گف نیمیخوام ، تو اونجا بشین :( گفتم خا :دی
بعدش که پا شدیم بیایم ، چشَم خورد به اون پسره که تو اغذیه بود ،
دیدم زل زده داره نیگاه من می کنه :">
یادم افتاد همونیه که آخرین روز قبل عید وقتی رفتیم اونجا بودش .
گویا من تو این لباس به دلش نشسته بودم که هی نیگا می کرد

پسره رو با کوله باری از عشق گذاشتم و رفتیم کتابخونه ،
بعدشم کلاس تجارت :دی
استاد اومد ، خواس حضور غیاب کنه ، چن تا اسم خوند که رسید به من ،
فامیلیمو که خوند ، دستمو بردم بالا ، دیدم داره طرف پسرا رو نگا می کنه ،
گفتم استاد اینجام :-" باز فامیلیمو بلن تر خوند ، گفتم استاد ؟ :-|
دیدم این دفه خیلی بلنتر خوند ، داد زدم گفتم استاد ؟

یهو همه ی بچه ها ساکت شدن و برگشتن طرف من :))
گویا استاد فقط می خواسته اونا رو ساکت کنه که من اعصابم خورد شد :دی
خلاصه درس داد و تموم شد ، مام اومدیم خونه :دی
پ.ن : ینی اسیر این آیکنم :

آقا این نمایشگاهم هر ساله افکار ما رو بهم می ریزه ها :دی
دلمون می خواد بریم ، ولی نمی تونیم :دی
حالا بچه هام تو این گیر و دار ، میرن میت می ذارن واسه مون :-|
دانشگامون جمعه می بره نمایشگا ، اگه بتونم مامان اینا رو راضی کنم ،
هم به نمایشگام می رسم ، هم چن تا از بچه ها رو می بینم :دی
خدا یه نگا بنداز سمت ما :دی
فردا تولد آقامونه

معین جونی تولدت مبارک عسیسم

ایشالا سایه ت شونصد سال بالا سر خانوم بچه ها باشه :ایکس :دی
امروز بعد دقیقا یه ماه رفتیم دانشگاه ،
لامصب اگه بدونین چقد شلوغ بود :دی
طبق ممول با تاخیر رسیدیم سر کلاس :-"
۹.۵ تا ۱۰ بیکار بودیم ، رفتیم سلف ، یچی خوردیم ،
من به فهیمه اس دادم ، روجا به سپیده زنگید ،
هر دو گفتن تو راهیم و بعد چن مین اومدن سلف :دی
یکم خوش و بش و اینا ، متوجه شدیم عموی سپیده هم
که سه ماه تو بیمارستان تهران بستری بوده ، آخرای عید فوت کرد :(
بعدش رفتیم کلاس ،
داشتیم می رفتیم ، حراست به روجا گیر داد :-"
گف لاکی که زدی به درد دانشگا نیمیخوره :دی
تا ۱۲ طول کشید ، من و روجا رفتیم اغذیه ی بغل دانشگا ،
جا نبود واسه نشستن ، دو تا پسرو بلن کردیم و خودمون نشستیم :-"
باز زنگیدیم به سپیده و فهیمه ، همش باید اینا رو پیدا کنیم :-| :دی
سفارش دادیم ، پیتزا و سیب زمینی ،
سپیده م اومد همبرگر سفارش داد ، دقیقا تا یک طول کشید غذا کوفتیدنمون :دی
من هی اس می دادم به آقامون ، دیگه بچه ها شاکی شدن :دی
بعدش سپیده رفت یه جا دیگه و ما سه تا رفتیم تو کوچه ی رو برو سلف نشستیم :->
کوچه نیست ها ، ازیناس که سقف برگ و درخت و اینا داره ، تو خود یونیه :دی
صورتیه رو دیدیم با دوستش که شبیه قاتلاس :))
دم سلف رو سنگ نشستن ، دستشون کافی میکس بود ،
یهو دیدیم ۲ تا دختر رفتن پیششون :-o
اونا واسه دخترا کافی گرفته بودن :))
همچین می گفتن و می خندیدن :))
به روجا گفتم یه هفته کلا نیومدیم دانشگا پسره پرید :))
الان زوم کردیم رو یه پسره ،
که دندونای جلوش مدل خرگوشیه ،
پسر ساده و باحالیه ،
بهش میگیم خرگوش :>
من بعد خاطراتمون با اون رو می نویسم احتمالا :دی
پ.ن : روز با مزه ای بود :دی
داداش کوشولوم می خواس اتاقمو ببینه ،
ازونجایی که نمی شد بیارمش خونه و از نزدیک نشونش بدم ،
با کلی زور و زحمت عکس گرفتم از اتاقم و دادم بهش :دی
گفتم حالا که زحمت کشیدم ، شمام ببینین و مستفیض شین :دی
اتاق من - کامپیوتر و ویترین
اتاق من - میز آرایش و کمد
پ.ن : چون سایزش بزرگ بود ، نشد تو وب بذارم :دی
پس از دیدن عکس ها ، فقط لبخند بزنید :دی
بدم میاد از آدمایی که حد ِّ خودشونو نمی دونن ! :-|
هر کی با من رفت و آمد داشته و کلا منو شناخته ،
می دونه من عاشق و اسیر عروسکامم .
تموم بچه های فامیل هم به این موضو واقفن .
تا یکی دو سال قبل که هیچ بچه ای حق نداش دس بهشون بزنه ،
وگرنه دعواش می کردم ، اما الان می ذارم بازی کنن ، اما بشرطی که سالم پس بیارن !! :دی
آخرین باری که رفته بودم مشهد حدود ۳-۴ سال پیش ،
از حرم داشتیم برمی گشتیم ، دو تا عروسک گوسفند کوچولو خریدیم ،
چرکولک و نَرگوله .
چرکولک نفس منه و نرگوله واسه داداشم بود ولی دست من بود .
چن روز پیش دخترداییم ، بزرگه ها ، اومد خونمون ،
اومد بالا که اتاقمو ببینه ، این دو تا رو تخت بودن ،
چرکولکو خواس ببره با خودش ، گفتم همه ی اینا رو بگیر ، دست بهش نزن :-(
مجبور شدم نرگوله رو بدم بهش :(
اون می دونس من عاشق اینام ، چرا منو تو رودرواسی گذاش ؟ :(
اینقده دلم تنگید واسش :(
این عکس اون خدا بیامرزه با چرکولک :-< :دی
( قهوه ایه نرگوله )
من برگشتم ، فقط همین !
مامبزرگ .. بد کردی .. به هممون ..
نباید می رفتی ..
ترسیدی ازت عیدی بخوام ؟ مثه بچگیام ؟ مامبزرگ من کوفت بگیرم ،
تو برگرد ..
بخدا نمی دونستم انقد دوست دارم ..
گه خوردم ..
کاش دیروز که مامان اینقد اصرار می کرد بیام دیدنت ، میومدم بیمارستان ..
مثه سگ پشیمونم ..
مامبزرگ باورم نمیشه .. ینی هیچکس باورش نمیشه .
بابابزرگ ۸ یا ۹ ساله که مریضه ، مریضیای سخت هم داره ،
هممون فک می کردیم اول اون میره ..
اما تو به ۲ ماه هم نکشیده رفتی ..
دلم واست تنگ میشه بخدا ..
همه رو خورد کردی ..
کاش بودی و بابا و حسن عمو رو آروم می کردی ..
فک می کنن تقصیر اوناس که تو رفتی ..
الان به بهونه لباس اومدم خونه ، دارم می ترکم ننه جون ..
این غرور لعنتی نمی ذاره جلو کسی راحت گریه کنم ..
دوس ندارم به جای بوسه های اول عید ، بیام صورت سردتو ببوسم ..
یادته هر سال ناهار اول عیدو خونتون بودیم ؟
فسنجون و ماهی درست می کردی واسمون .
بابا میگف هیشکی مثه تو فسنجون درست نمی کنه .
امسال بی تو چیکار کنیم ؟
هر وقت عید میومدیم خونتون ، تو می رفتی خونه اینایی که تازه مردن ،
امسال همه میان خونه ی تو ..
مامان بزرگ ؟ بابا رفته به بابابزرگ بگه تو رفتی ..
تو رو خدا ، نذار بابا بزرگ بمیره .. هممون میمیریم ..
روحت شاد ننه جون .. دوست دارم خیلی زیاد ..
بدترین عید عمرم شد عید 91 ..
تو رو خدا ، قدر بزرگاتونو بدونین ..
پ.ن : اگه هممیهنی هستی خواهشا تاپیک نزن .
این روزا هر وقت که تلفن بی موقع زنگ می خوره ،
هممون نگران میشیم !
مامان بزرگم بیمارستانه آخه ، قلبشو عمل کردن ،
گویا حالش بَده !
من فقط یه بار رفتم عیادتش ، منو که دید گف :
دِتِر نفسم نمیاد ، دارم خفه میشم ، نمی تونم بخوابم !
دلم می خواس بزنم زیر گریه ، اما نه ccu جاش بود نه اون موقع زمانش بود .
با اینکه دل خوشی از مامبزرگم ندارم ، اما اصلا دلم نمی خواد بمیره .
میشه گف اگه این بزرگا نباشن ، فامیلای ما دیگه سالی یبار هم ، همو نمی بینن !
الان بابام بیمارستان بود ، پیش مامانش ،
مثه اینکه زنگید به مامان ، نمی دونم چی گف ،
اما مامان خیلی با عجله اومد لباس پوشید و پول گرفت و خواس بره ،
داداشمم باهاش رفت .
اصن دل تو دلم نیس ..
دعا کن واسه ش ، لطفا ..
پ.ن : مامان اومد خونه .. پرسیدم چطوره ؟
گفت فقط دعا کنینش ..
آقا وب ما شده طویله :))
ملت میان ، عر می کشن و زرتی در میرن :))
خدایی حال می کنم با این چرت گفتناتون :))
نصفه شبی روح آدمو شاد می کنین به مولا :))
یه اصلی رو واسه خودم مبنا قرار داده م جدیداً !
دیگه به هیچ آدمی ، به خصوص جنس مذکر ،
اعتماد نمی کنم و همه چی رو در مورد خودم بهشون نمیگم !
هیچ انسانی ، ارزش و شعور اعتماد کردن رو نداره :)
امروز آخرین روز دانشگامون تو سال ۹۰ بود :ایکس
خوش گذش یجورایی :دی
رفتیم اغذیه دانشجو یه چی بخوریم ،
در اونجا کشویی شد ، روجا و فهیمه گفتن تو باز کن ،
منم درو کشیدم و ول کردم تا آخر رفت :-"
پسره گف اگه می گرفتیش عالی می شد :-"
من مثه
، رنگارنگ شدم ، گفتم ببخشید ، در رف :دیبعد رفتم سفارش بدم ، گفتم ۲ تا سالاد می خوام .
گفت سالاد اندونزی ؟
یکم نگاش کردم و بعد به منوی رو بروم نگا کردم ،
گفتم مگه سالاد دیگه ای هم دارین ؟

پسره هنگ کرد :-" گف این چه سوالی بود من پرسیدم آخه ؟
سالادو داد و کوفت کردیم و این پسره هم هی نگا کرد :دی
به روجا گفتم بذا باش دوس شم ، ازین ببعد میایم اینجا ،
غذا مفتکی می خوریم :-"
پ.ن : وقتی داشتیم می خوردیم ، صورتی و دو تا از دوستاش ،
بیرون ، رو برومون بودن :-"
امیدوارم ینمه بیشتر به خانم ها اهمیت داده شه :ایکس :دی
خدایی انتظار همچین پایانیو نداشتم !
یکم زیادی گریه می کردن توش ، منم که روحیه م حساس ،
بغضم گرفت یه ذره و چن تا گولّه اشک هم اومد پایین .. :دی
پ.ن : بالاخره وابستگی م به تلویزیون تموم شد :ایکس :دی
بحثشون سر دعوا و زد و خورد بود .
پسره به دوستش گف : آدم فقط یبار باس دعوا بیفته ،
اونم بخاطر ناموسشه !
+ من به شخصه خیلی حال کردم با این حرفش :ایکس
+ نمی خواستم به حرفشون گوش بدم ها ، ناخود آگاه بود !
بالاخره سمر تموم شد :دی
ولی خب خیلی دلم یجوری شد :(
بهشون عادت کرده بودم :((
چن روزه درگیر عیدم !
خودم نه ها ، فکرم درگیرشه !
بچه که بودم عاشق عید بودم ، اما الان متنفرم ازش !
ببین تنفرم چقد زیاد شده که بی خیال خرید و اینام شدم ! :-؟؟
اصلا حوصله این مهمون بازی های مسخره رو ندارم !
خیلی بی خوده ! کاش می شد یجوری نرفت مهمونی ها !
چندشم میشه از بعضی از فامیلا ! :-|
فک کنم اصل مشکلم با مهمون داریه :دی
عوضش روجا ، بلانسبت عین خر ذوق می کنه که عیده :))
میگه من این روزا اگه رفتم تو فکر ، بدون دارم به عید فک می کنم :))
امیدوارم عید آرومی داشته باشیم ، هممون :ایکس
پ.ن : اعصاب ندارم ، چون دانلود منیجر ندارم :دی
من مستی َم که خوش داره رانندگی کنه
یه ماهی که تو آکواریوم زار می زنه
تا توی اشک های خودش زندگی کنه
***
حال و روزم مثه سگ هاره
که فقط پارس هاشو می شماره
زخم دستاشو گاز می گیره
جیغ ترمزو آرزو داره
پ.ن : با اینکه شاهین رو دوس ندارم زیاد ،
اما فعلا از این دو تا آهنگش خوشم اومده ،
مخصوصا اولیش :ایکس
امروزو به همه ی همکارای محترمم تبریک میگم ، علی الخصوص نیکناز جونی

پ.ن : من تا وکیل شدن راه طولانی ای رو در پیش دارم :ایکس
پ.ن 1 : این شکلکا چقده بامزه و نازن :دی
امروز روز نسبتا خوبی بود :دی
همش اتفاقای خوب و بد افتاد :دی
صب ساعت ۵.۳۰ مامان بیدارم کرد ، خواب مونده بودم :دی
لباس پوشیدم ، بابا گف برو ماشینو روشن کن گرم شه ، رفتم پایین ،
خوابالو بودم ، دنده عقب کوبیدم به در :))
بعدش روجا زنگید گف قطار اومد ! کجایی ؟ :-o
به بابا گفتم بدو دیر شد ، خلاصه رسیدیم به قطار ،
تو قطار یه پسره حالش بد شد و غش کرد ، آوردنش جلو چش ما :-s
رسیدیم قائمشهر ، عموی روجا اومد دنبالمون و تا یه جایی رسوندمون ،
بعدش تاکسی گرفتیم ، دختره خورد نداش ، کرایه شو من حساب کردم ،
کلی تشکر کرد ، هی میگف مرسی ، دستت درد نکنه ، من جدا اینجوری شدم
رفتیم دانشگا ، از 8 تا 1 با یه استاد 2 تا درس داشتیم ،
تا 9 صبر کردیم ، دیدیم رو برد زدن که استادمون نمیاد :-|
روجا گف بریم خونه ، گفتم دو تا کلاس داریم که :-|
گفتم بمونیم ، صورتیه میاد الان :)) راضی شد :دی
رفتیم دور میزای تو حیاط ، روجا داش جزوه می نوشت ،
یهو صورتیه با دوستش اومد ، مثه همیشه دس تو جیب :))
روجا گف جم کن ما هم بریم کلاس :دی
خلاصه رفتیم بالا و دوباره اومدیم پایین پشت پسره ،
گمونم پسره بو برده که ما سوژه ش کردیم :))
بعدش سارا اومد ، صورتیه رو نشونمون داد گف دو جنسه س :-O
من و روجا جدا کف اومدیم ، سارا گف نه منظورم اینه قیافش لطیفه :دی
به سارا گفتیم بیکاریم تا یک ، بریم بیرون ،
ما رو برد کافه تلخ ، حالا بماند که چه جریاناتی داشتیم اونجا :دی
تُست ژامبون مرغ خوردیم ، خیلی مسخره بود بخدا ! :-|
بعد کلاس 1 تا 3 رفتیم تو حیاط نشستیم ، یه دختره کنارمون واستاده بود ،
یه پسره اومد پیشش ، بامزه بود ، گوشی پسره دست دختره بود ،
دختره گف تازه خریدی ؟ مبارکه :دی
به روجا گفتم گوشیش اَپــِله ؟ پسره شنید :-ss
هی منو نگا می کرد و می خندید :)) عشق بود کلا :دی
بعدش رفتیم کلاس ، صورتیه تو کلاس قبلی همون کلاس بود :دی
حالا واستا ، یه چی پیش اومد که گند زد به همه ی این خوشیا :دی
دم در دانشگا یه ال 90 سوار شدیم که بریم ساری ،
راننده ش نسبتا جوون بود ، هی از تو آینه نگا می کرد بهم ،
آخرشم یه چشمک زد ، دلم می خواس خفه ش کنم :-|
رفتیم ایسگا و سوار تاکسی شدیم که بیایم شهرمون ،
راننده ی اینم جوون بود ، قبلا سوار ماشینش شده بودیم ،
دو تا مرد دیگه م اومدن و راه افتادیم ،
من اصن نگا نکردم که بغل دستیم کیه و چقدیه و اینا ،
مثه همیشه خیلی عادی تو ماشین نشستم .
وسطای راه ، هی حس می کردم یه چی رو پهلوم تکون می خوره ،
نگو بازوی این مرده بود ، من فک می کردم خب تو جاده س ،
دستش می خوره بهم ،
بعد دیدم دستشو گذاش رو پای خودش ، داره با انگشتاش می ماله به پای من !!!
کاملا هم به سمت من برمی گشت و نگام می کرد !
به روجا گفتم برو بچسب به در ، گف چرا ؟ گفتم برو ، حرف نزن !
رفت ، بعد منم خودمو چسبوندم به روجا ، مرده هم خودشو جم کرد .
ولی هی روشو می کرد سمت ما و نگا می کرد و دوباره دستشو می ذاش کنار پام !!!!
دل تو دل من و روجا نبود به قرآن ، 3 تا مرد ، 2 تا دختر !!!؟
رسیدیم پلیس راه ، راننده هه داش پیاده می شد ،
به روجا گفتم چرا بعضیا اینجا وامیستن و یعضیا نه ؟ مگه عشقیه ؟ :-؟
پسره گف نه ، اولین ورود و آخرین خروجمونو ثبت می کنیم ، بعد پیاده شد .
مونده بودم از کجا شنید :))
بعدش که اومد ، کلی واسم توضی داد که قضیه ش چیه ، منم یه لبخند زدم فقط .
باز ماشین راه افتاد و باز این مرتیکه شرو کرد !
اینقد که نگام کرد ، رانندهه فهمید ،
هی تو آینه نگاش می کرد و هی منو نگا می کرد ، منم با چش و ابرو گفتم به من چه :دی
دیگه اعصاب من و روجا خیلی خورد شده بود ، دعا می کردیم برسیم زودتر !
تا رسیدیم ، مرده پیاده شد و در رف !
روجا میگف تقریبا مسن بود !!!
پسره باقی کرایمونو داد . روجا گف بگیر ، گفتم دستت باشه دیگه .
خواست پولشو بذاره تو کیف ، دید توش یه کارته ، رانندهه هم شمارشو داده بود !!!
اون لحظه کارد می زدی به روجا ، خونش در نمیومد :دی
شماره رو پاره کردیم :-|
مشکل شماره دادنش نبود ، مشکل این بود که فهمیده بود این مرتیکه داره هرزگی می کنه ،
اونم شیکمشو صابون زده بود ظاهرا :))
حالا من حق داشتم بگم مرد ینی لاشی یا نه ؟!
پ.ن : من نه هیکلم س*ک*س*ی*ه ، نه واسه مرده عشوه اومدم ، نه هیچی !
رو چه حسابی خواس منو دسمالی کنه ، نمی دونم به خدا !
پ.ن ۱ : پستم خیلی خیلی خیلی طولانی شد ، شرمنده م :دی
دیروز غروب با مامان رفتیم آرایشگاه دختر عموم ،
کاری هم نداشتیم ، رفتیم بهش سر بزنیم :دی
بعد من اونجا شدیدا ً وسوسه شدم که موهامو کوتا کنم ،
هی خواستم موهامو کوتاه کنم ، هی پشیمون شدم :دی
خودمو با مجله و اینا سرگرم کردم ،
داشتم همشهری رو می خوندم ، یچی توجهمو جلبوند :دی
چن وقته پیش یه کلیپی درومده بود ، که توش ۳ تا پسر
یه ۴۰۵ رو منفجر می کنن !
من که دیده بودمش ، کلی با خودم درگیر شده بودم که اینا
چرا همچی کاری کردن آخه ؟ ماشین حیف بود خب :دی
تو مجلهه نوشته بود که اینا همش ساختگی بود :-؟؟
ظاهرا پسره ، که اسمشم حسین بود ، عشق این اکشن بازی ها و
این چیزای سینما بود و الانم داره یه چیز تو همین مایه ها می خونه :دی ،
می خواس ببینه چطوریاس اینا ، با داداشش و پسرخاله ش این کلیپو می سازن :دی
جالب بود واسم :دی
دخترعموم یه لباسی خریده بود ،
گف من اینو امروز خریدم ، خیلی خوشم اومد ،
وقت نکردم بپوشمش اونجا ، الان پوشیدمش خیلی تنگه واسم ، تو بپوش ببین اندازته :دی
من پوشیدمش ، انگاری دقیقا واسه من دوخته شده بود :-o
خودمو تو آینه نگا کردم ، دکمه ی بالایی ش باز بود ،
خدایی بگم خیلی ناز شده بودم ، یه لحظه عاشق خودم شدم :دی
گفتم آجی دستت درد نکنه :دی
اونم کلی حسرت خورد که کاش مثه من لاغر بود :دی
خلاصه اینقد که رفتم تو مجله و لباس و اینا ،
دیگه دیدم ساعت ۸ شد و دخترعموم می خواد بره :دی
با خودم گفتم واسه عید ایشالا یه دستی به موها می کشم :دی
پ.ن : چقد شادم من :دی
امروز تنهایی رفتم دانشگا ، روجا سرما خورده بود ، نیومد :-|
خواستم منم نرم ها ، اما غلبه کردم بر شیطون :دی
ساعت ۶ بابا منو برد ایسگا ، هوا خیلی سرد بود :(
تو راه برف می بارید :-o
خلاصه ساعت 7.30 رسیدم دانشگا ، فقط چن نفر بودن تو دانشگا :))
رفتم تو سالن نشستم ، یکی از همکلاسیای ترم قبل رو دیدم ،
کلی اختلاط کردیم ، کلی پشت استادا غیبت کردیم ،
از ترم بالایی ها راجه به استادا پرسیدیم :دی
بعد گف واسه بین الملل با استاد .. بردارین ، خیلی خوبه ،
مجردم هست :-"
گفتیم نشونش میدی بهمون ، استاد ده مین بعدش اومد بالا ،
از کنار ما رد شد ، بهمون سلام کرد ، ماها هنگ بودیم هممون ، اینقد شرمنده شدیم :">
استادش ازیناس که از بس درس خوندن ، قاطی کردن ، مثه بخشنده ، دبیر ریاضی و اینا :دی
تو سالن منتظر بودیم ، یهو دیدیم یه مرده داره میره تو کلاسمون ،
گفتم پاشو ، بدو که استاد رف :))
اومدیم بدوییم ، چادر من زیر پام گیر کرد ، نزدیک بود با سر برم تو پله :))
این چادر آخر منو می کشه تو دانشگا :دی
استاد مدنی 2 رو درس داد ، لهجه داشت در حد .. :دی
اولش اصلا نمی فهمیدیم :-o بعد عادت کردیم :دی
یه مثالی زده بود ، که فامیلی من تو اون مثال بود ،
آخر که داشت فامیلی ها رو می خوند ، بم گف تو که جز اموال غیرمنقول نیسی ؟
همه زدن زیر خنده :))
بعدش کلاس تفسیر داشتم ، رفتم کلاس ، فقط 6 نفر بودیم :))
اما استاد درس داد :دی چقد استادش خوب بود :ایکس
موقه حرف زدن و درس دادن ، اصلا مستقیم به ما نگا نمی کرد :x
بعده کلاس رفتم سلف ، اونجا هستی رو دیدم ،
گف منم جزا رو افتادم :دی رفتم پیش استاد و کلی خواهش و التماس کردم ،
فقط 8 منو 9 کرد !
بم گفت ناراحتی که افتادی ؟ گفتم نه :-؟؟
گف پس بازم میفتی که :)) :دی
ساعت 12.5 باید می رفتم کلاس اساسی ، خدافظی کردم و پا شدم ،
تو راه ، رادیو و مواد پخش کن و میثم اینا و صورتی رو دیدم :دی
روجا و صورتیه از همدیگه خوششون میاد :>
استاد اساسی ما هم طبق معمول نیومد :| فقط ما رو علاف کرد :-|
پسرای کلاسای این ترم اصن خوب نیستن ، همشون بی تربیت و داغونن :-|
همین دیگه :دی
پ.ن : اصلا حس نوشتن امروزو نداشتم ، فک کنم مشخصه کاملا ،
ولی فقط واسه اینکه .. امین رو بسوزونم نوشتم :))
امروز می خواستم Adsl رو تمدید کنم ،
به دوستم گفتم میام باشگا دنبالت ، با هم بریم .
یکمی بارون هم می بارید ، ولی دوس داشتم برم زیر بارون .
تاکسی گرفتم ، دیدم سر خیام منتظرمه :دی
همدیگه رو بغلیدیم و ماچ کردیم :دی
بعدش رفتیم مجتمع نگین :دی
من تو برگهه دیده بودم که شرکت دوران طبقه دومه ،
تو طبقه دوم ، دو واحد بود که دراش ظاهران باز بود .
به دوستم گفتم تو در بزن من حرف می زنم .
رفت جلو که در بزنه ، میگه عه ازین چشما داره ما رو می بینن :دی
اینو که گفت ، کیفش محکم خورد به در :دی
بهش میگم در بزن خب :دی
یه در می زنه ، می بینه صداش خوب نبود دوباره می زنه ،
بعد بدون اینکه منتظر جوابی چیزی باشه دسگیره رو می گیره و محکم بالا پایین می کنه ،
یهو مرده درو باز کرد :دی
دوستم سری رفت پشت من :دی
من هول کردم ، گفتم adsl اینجاس ؟ :))
مرده می خندید فقط :-| گفت نه دوران بالاس :دی
بعد گفت کسی شما رو دنبال کرده بود ؟ اینطور که شما با شتاب در می زدین ،
من فک کردم اتفاقی افتاده :دی
تابلو بود مرده هم ترسیده :دی
گفتم ببخشید ، اشتباه شده :دی
3 تاییمون می خندیدم :دی تو چنین مواقعی دوست منو هم نمیشه نگه داش که :-|
رفتیم دوران ، 3 تا پسر خز و خیلم بعده ما اومده بودن :دی
یه دختره ی زشت هم اونجا کار می کرد :&
پسرا خیلی سر و صدا می کردن ، گف آقایون سکوتو رعایت کنین :-؟؟
تو بیمارستان اینقد گیر نمیدن بخدا :-|
کلا دختره بی فرهنگ و بی شعور بود :دی
پولو دادم و اومدیم بیرون ، دوستم گف بیا باز در بزنیم و در بریم :دی
تو راه بهش گفتم یبار نشد من و تو بیایم بیرون و گند نزنیم به جایی :))
پیاده اومدیم ، سر چار را گرگان ، من دو تا گوشی دستم بود ،
داشتم به دوستم آهنگ می دادم ،
یهو عادلو دیدم :-O چقد خوشگل شده بود :(
عادل عشق اول دبیرستانم بود :(
به دوستم گفتم این پسره رو نگا :دی
خدا رو شک مثه دفه های قبل خنگ بازی در نیاورد :))
بعدش گف چرا اینجوری نگات می کرد ؟ :-W
گفتم عادل بود :( گف چقد گوگولی بود :دی
خلاصه باز من هوایی شدم و اومدم خونه :))
پ.ن : تنوع دادم به وب خیر سرم :دی
آهنگشو عوض کردم :دی
دیروز بعده تقریبا یه ماه رفتیم دانشگا :دی
چقد هم خوش گذش :دی
یه کلاسمون تشکیل نشد ، یکیشم من و روجا کنسل کردیم و
زودی برگشتیم خونه :دی
رفت و برگشتمونم با قطار بود :-s
نمره ی اساسی رو هم رو برد زده بودن ، شدم 18.5 :دی
جامعه هم شدم 20 :دی
معدلمم احتمالا میشه 16.55 :دی
کلا دیروز خوب بود :دی
حس تعریفش نیست اصن :دی
پ.ن : :دی !
دیگه جای تو کنار من نیست برو برو تنهام بذار
نمی خواد نگران حال و روز من باشی خودم با اشکام کنار
میام یه جوری نمی خواد تو بمونی کنار من تو عمق این شبهای تار
بی خیال تو بی خیال عشق بی خیال خاطره ها تنهام بذار ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشامو می بندم یادم میاد چار سال پیشو
کاش این لعنتی هیچوقت باهام آشنا نمی شد
اسیر صدای امیرعلی َم ، A2 رو میگم ها .
خیلی دوسش دارم ، با همه ی بی ادبیش ! :دی
آهنگ خاطره های قبلی و اثرات جانبی و ل - َ -ش بازیش همیشه دم دستمه :دی
ولی نمی دونم چرا خیلی ها اصن نمی شناسنش :( مگه نه نیکناز ؟ :دی
__________________________________________
با رفتنت خب آره شکستم
بازم پای حرف دل پرم نشستم
می دونی دیگه هیچ ارزشی واسم نداری
نمی خواد اشکای تمساح رو بازم بباری
بدون روزی می رسه می گیره تو رو نفرینم
اگه خدا رو ببینم بده تو رو بش میگم
اینو میگم رفتی ما رو قال گذاشتی
دیگه تمومه اون خوشیا که با تو داشتیم
واسه ناز کردنت دیگه نمونده ذوق
منم آرزومه خوشیات تموم شه خب
دیگه زندگی اگه واسه تو خوبه بسّته
حالا تنها آرزوم دیدن روز مرگته
اینم امیر خلوته ، عاشقشم اساسی :دی
امشب هوس کردم تیکه هایی از خواننده های مورد علاقمو بذارم :دی
__________________________________________
باز وحشتناک افتادم تو خط رپ :دی
نمی دونم ، شاید تقصیر نیکنازه همش با خرابم ِ نوید :دی
پ.ن : چار خط اول ، آهنگ بنیامینه ، خیلی خوشمان آمد :دی
من دیگه غلط بکنم سریالای ماهواره رو نگاه کنم :))
اعصاب نمی ذارن واسه آدم که :دی
با خودم قرار گذاشتم که بعد از تموم شدن عشق ِ ممنوع ِ جِم و وسوسه ی فارسی ۱ ،
دیگه سمت این کانالا نرم :))
آدمو از کار و زندگی می ندازن بخدا :دی
اما خب ، .. فعلا نمیشه ازشون دل کَند :دی
تو این چن روز کم بهم فشار اومده بود ،
امروز هم به حمد الله فشارا تقریبا منو شکست !
واسه اولین بار از دختر بودنم متنفر شدم ..
ازین شرایط بدم میاد ..
پ.ن : رمزو به دوستام میدم . هرکی هم خواست ، بگه ،
اگه صلاح دیدم میدم بهش .
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |
